نان دادن
بدانکه ، نماز زیاده خواندن ، کار پیرزنان است ، و روزه فزون داشتن ، صرفه نان است ، و حج نمودن ، تماشای جهان است.
اما نان دادن ، کار مردان است
خواجه عبدالله انصاری
بدانکه ، نماز زیاده خواندن ، کار پیرزنان است ، و روزه فزون داشتن ، صرفه نان است ، و حج نمودن ، تماشای جهان است.
اما نان دادن ، کار مردان است
خواجه عبدالله انصاری
ناگهان از پشت صاعقه اي فرود مي آيد نور آبي صاعقه كورت ميكند خودت را آماده ميكني براي آسمان قرمبه اي كه صدايش تا چند لحظه ديگر كرت ميكند...
هرچه منتظر مي ماني خبري نيست ولي باز هم آن نور آبي بي تاب و سركش به چشمان تو حمله ور ميشود.
حالا بجاي صداي رعد و برق صداي گوش خراش تري با نواي بووووووووووووق به گوش ميرسد كه احتمالاً به افتخار تو نواخته شده است.
به خودت كه ميآيي ميبيني همشهري عزيزي سوار بر موتور نميدانم چند صد سي سي با سرعت رعد آسا در حاليكه چيزهايي بازهم خطاب به تو زير لب زمزمه ميكند از كنارت رد ميشود. تازه ميفهمي باراني در كار نبوده... مشكل از موتورهايي است كه بجز هيكل گنده تر حالا چراغهاي پرنور تر و بوقهاي قويتر و احتمالاً رانندگان بي باك تري دارند... و پليسهاي زحمتكشي كه فقط مواظب كمربند ايمني و موبايل تو هستند...
درد من تنهايي نيست؛
بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛
بي عرضگي را صبر؛
و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند.
"گاندي"
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید : آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
جادوگري که روي درخت انجير زندگي ميکند
به لستر گفت: يه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگي آرزو کرد
دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از اين سه آرزو
سه آرزوي ديگر آرزو کرد
آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي
بعد با هر کدام از اين دوازده آرزو
سه آرزوي ديگر خواست
که تعداد آرزوهايش رسيد به ۴۶ يا ۵۲ يا...
به هر حال از هر آرزويش استفاده کرد
براي خواستن يه آرزوي ديگر
تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به...
۵ ميليارد و هفت ميليون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن
جست و خيز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر
بيشتر و بيشتر
در حالي که ديگران ميخنديدند و گريه ميکردند
عشق مي ورزيدند و محبت ميکردند
لستر وسط آرزوهايش نشست
آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پير شد
و بعد يک شب او را پيدا کردند در حالي که مرده بود
و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهايش را شمردند
حتي يکي از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق ميزدند
بفرمائيد چند تا برداريد
به ياد لستر هم باشيد
که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد !!
شعر از : شل سيلور استاين
يه چشم به هم زدن كافي بود تا تابستان تمام بشه. تابستان امسال بازنده خرداد پر از حادثه و امتحانات لغو شده بود. تابستاني بدون تعطيلي و بدون مسافرت. خرداد به نحو باور نكردني به شهريور وصل شد مثل اينكه مغاك زمان تير و مرداد رو بلعيد. نميدونم تا بحال براتون پيش اومده كه يادتون بره الان چه ماه و چه فصليه. من اين روزها بارها با اين مشكل مواجه ميشم. از دوشنبه تصميم گرفتم كلاس زبان سطح تافل برم. اميدوارم با موفقيت تموم بشه.
افتضاحي كه توي نمرات ترم پيش بالا آوردم ظاهرا اين ترم داره جبران ميشه. نمره سه درس اعلام شده كه تا اينجا معدلشون ۱۸.۴ ميشه!! در مقابل مشروطي ترم پيش ميتونه يه شاهكار باشه. البته به شرطي كه اين يه دونه درس آخر همه چيز رو خراب نكنه.
و اما كار... فقط دربارش يه كلمه ميگم. سخت شده.
تصميمات بزرگي گرفتم. برام دعا كنيد همه انجام بشن.
ميگويد: بفرماييد مشكلتان چيست.
ميگويم: من يه ماشين پژو ۲۰۶ تيپ ۳ فروش نقدي مربوط به برنامه فروش آزاد سازي خرمشهر ثبت نام كردم قرار بوده ۲۰ روزه تحويل بشه اما الان حدود چهل روزه كه هيچ خبري نيست.
ميگويد: احتمالاً رنگش سفيد بوده. خب بخاطر تقاضاي زياد، خودرو شما با كمي تأخير تحويل خواهد شد.
ميگويم: ولي توي اطلاعيه فروش شما براي پژو 206 تيپ 3 فقط همين رنگ رو اعلام كرده بوديد يعني ديگه هيچ رنگ ديگه اي قابل انتخاب نبود حالا شما هر رنگي رو كه داريد من همون رو ميخوام.
ميگويد: آهان موضوع يه چيز ديگست در واقع بخاطر تحريم قطعات ترمز ABS خودرو شما هنوز وارد نشده بايد كمي تحمل داشته باشيد.
ميگويم: خب اگر هنوز قطعاتش تأمين نشده چرا اطلاعيه فروش تحويل فوري 20 روزه زده ايد. من بايد تا چه زماني منتظر بمانم كه اين قطعات وارد شود.
ميگويد: من نميدانم تا چه زماني بايد منتظر بمانيد. شايد يك هفته دو هفته شايد هم يكماه.
ميگويم: اصلاً من بيخيال خريد ماشين شدم. ميخواهم اعلام انصراف كنم. پولم را پس بدهيد.
ميگويد: از زمان اعلام انصراف حداقل 30 تا 40 روز طول ميكشد تا وجه خودرو به شما باز گردانده شود.
ميگويم: براي ثبت نام همان دقيقه اول كل مبلغ را از من نقدي گرفته ايد حالا براي پس دادنش بايد 40 روز صبر كنم.
ميگويد: بوق بوق بوق بوق...
پرواز بریتیش ایر ویز از ژوهانسبورگ به لندن:
یك خانوم حدودا 50 ساله سفید پوست که كنار يك مرد سیاه پوست در هواپیما نشسته، پریشان مهماندار رو صدا می زند.
پیرزن: نمی بینی؟ منو بغل یه سیاه پوست نشوندی! حاضر نیستم همنشین همچین گروه فرومایه ای باشم! جامو عوض کن!*
مهماندار: آروم باشید. من میرم ببینم جای خالی هست یا نه. پرواز امروزمون خیلی شلوغه.
مهماندار میره و 5 دقیقه بعد بر می گرده
مهماندار: همان طور که فکر می کردم تو کلاس اقتصادی صندلی خالی نیست. با کاپیتان هم صحبت کردم.او گفت که تو بیزینس کلاس هم جای خالی نیست. اما یه جای خالی توی فرست کلاس هست!!
قبل از اینکه پیرزن چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد: این برای شرکت ما غیر معموله که کسی رو از کلاس اقتصادی به فرست کلاس جابجا کنیم. اما کاپیتان احساس کردند که شرم آوره کسی بغل آدم خوار و تهوع آوری بشینه
مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت: بنابراین آقا، اگه تمایل دارید می تونید ساک دستی تون رو بردارید چون یه صندلی در فرست کلاس منتظر شماست.
منبع: ايميل دريافتي
اینجا صف پمپ گاز CNG . بارون نم نم مياد. همزمان با لپ تاپ يه سيگار آتيش ميكنم. به روزهاي گذشته فكر مي كنم. به گذر زمان به زندگي به هوا به زمين به بهار به باران به ابر به باد...
ذهنم شنگول شده. قاطي كردم دوست دارم همين الان از ماشين پياده شم و كنار خيابون برقصم. شيشه رو كمي پايين دادم تا صداي بارون رو با تمام وجودم بشنوم. حال خوبي دارم. كتاب نيمه خوانده اي رو از روي صندلي كنارم بر ميدارم نگاهي به صفحه اي كه نميدونم آخرين بار كي در حال خواندنش بودم مياندازم. نميدونم اين كتاب از كي تا حالا همينجا برعكس مونده. متوجه ميشم كه از همون موقع تا حالا هيچكس روي صندلي كنارم ننشسته. مدتهاست با كسي در باره هيچكي حرف نزدم. مدتهاست دروغ نگفتم، فحش ندادم، كلا زر نزدم. كمي برا خودم دلتنگ ميشم. ياد آخرين حرفم به سارا ميفتم
ميدوني من براي تو مثل چي هستم؟ يه جواهر قديمي گوشه جعبه جواهرات. پرخاطره و دوست داشتنیه و میخوای که همیشه داشته باشیش ولي هيچوقت ارزش آويزون شدن به تو رو نداره.
مزه دهنم گس شده. هوا سرده شيشه رو بالا ميكشم و دلم ميخواد بخوابم.
يارو پشت سري حالا ديگه داره فحش ميده، چرا نميري مرتيكه خوابيدي... يادم مياد اينجا صف گازه...
گند زدم به همین راحتی
جهان و حماقت بشر. البته در مورد اول زياد مطمئن نيستم
آلبرت اينشتين
تصور كنيد فردي مقداري پول در اختيار دارد. مشابه فرض جهان دوكالايي در اقتصاد خرد براي آن دو وضعيت متصور است. اول آنكه آنرا به منظور كار و كسب شخصي نزد خود نگه دارد و دوم اينكه آنرا به ديگري قرض دهد. انتخاب بين هريك از دو گزينه بر اساس ميزان منفعت (يا با كمي انعطاف، مطلوبيت) هر گزينه است. قطعاً بايد براي شما نفعي در قرض دادن وجود داشته باشد تا پول خود را كه امكان هرگونه استفاده اي از آن متصور است در اختيار فرد ديگري قرار دهيد حتي انتظار پاداش اخروي نيز جنبه منفعت طلبي خواهد داشت. تصميم قرض دهنده براي قرض دادن پول خود ارتباط مستقيمي با قدرت خريد پول خواهد داشت. با كمي ساده سازي قضايا مشاهده مي شود كه فرد در صورت كاهش قدرت خريد پول، قرض دهنده نخواهد بود، در صورت ثابت بودن قدرت خريد براي قرض دادن پول خود بي تفاوت است و اگر احياناً قدرت خريد پول افزايش يابد قرض دادن پول ضرري نخواهد داشت. نكته قابل توجه اينست كه در اينجا جهت هر نوع انتقال منافع حاصل از وجوه نقد اشخاص واژه "قرض" بكار گرفته شده است.
اكنون با اين مقدمه وارد بحث اصلي مي شويم. ربا به معني دريافت بيشتر از آن چيزي است كه قرض داده شده و يا به تعبيري ديگر، انجام معامله مشروط به دريافت بيش از چيزي كه قرض داده شده ربا محسوب مي شود. اما براستي در حكم ربا منظور از دريافت چيزي بيشتر، مفهوم ارزش واقعي پول مد نظر است يا ارزش اسمي آن؟ همه مي دانيم كه پول تنها وسيله مبادله بوده و فاقد ارزش ذاتي است. (ميليون ها تومان اسكناس در جزيره اي كه شما تنها در آن زندگي مي كنيد و هيچ كالايي براي خريد و فروش وجود ندارد فقط براي روشن كردن آتش مناسب است) اين بدان معني است كه ارزش يك تكه كاغذ 100 ريالي بصورت كاملاً مستقيم وابسته به توانايي آن در خريد كالاها و خدمات است.
ابتدا پول كه تنها نقش واسطه اي در مبادلات دارد را حذف مي كنيم. براي مثال فرض كنيد شما امسال 10 كيلو گندم به فردي قرض مي دهيد تا او يكسال بعد همان 10 كيلو را به شما باز گرداند در اينجا شما معادل همان چيزي كه قرض داده ايد باز پس گرفته ايد و ربايي در كار نبوده است.
حالا واحد سنجش گندم قرض داده شده را به واحد پولي تغيير مي دهيم. فرض كنيد قيمت هر كيلو گندم در سال اول 10 ريال و در سال باز پس گيري آن 12 ريال باشد. در اين حالت بر اساس مقياس پولي فرد در پايان دوره 120 ريال دريافت كرده است كه 20 ريال بيشتر از آن چيزي است كه قرض داده و اين مبلغ اضافه مي تواند شبهه ربا را ايجاد كند. اما اين سوال اساسي پيش مي آيد كه معيار تشخيص ربوي بودن معامله تعداد واحدهاي وزني گندم است يا واحدهاي پول دريافت شده؟
باز به فرض اساسي عقلايي عمل كردن عامل اقتصادي باز مي گرديم. بر اساس اين فرض در شرايط تورمي در صورتيكه ارزش واقعي پول قرض داده شده كاهش يابد هيچ فرد عقلايي، قرض دهنده نخواهد بود زيرا در طول زمان نتنها هيچگونه پاداشي براي امساك از مصرف دريافت نكرده بلكه اصل سرمايه قرض داده شده نيز دچار كاهش شده است. بنابراين در صورتيكه عاملان اقتصادي و مؤسسات اعتباري در پايان دوره حداقل به ميزان اصل سرمايه قرض داده شده بعلاوه نرخ تورم از قرض گيرنده دريافت كنند تنها اصل سرمايه ايشان حفظ گرديده است و دريافت كمتر از اين ميزان قطعاً غير عقلايي و نتيجه بديهي آن زيان اقتصادي است. اين تعداد واحد پولي كه "اضافه" دريافت مي شود نه به عنوان "مازادي" كه در تعريف ربا به آن اشاره شده بلكه تنها جهت "جبران كاهش ارزش" حاصل از شرايط "تورمي" است كه بدليل افزايش قيمت كالاها ايجاد شده است و بابت پاداش امساك و يا هزينه بهره سرمايه نيز نيست. بعبارت ديگر حتي اگر هزينه بهره سرمايه و ربا را معادل هم قرار دهيم در اين وضعيت قرض دهنده هزينه بهره سرمايه را نيز دريافت نكرده است تا حتي شبهه ربوي بودن معامله در ميان باشد. اين موضوع در مورد سپرده گزاران مؤسسات اعتباري نيز صادق است. سپرده گزاران بايد حداقل به ميزان نرخ تورم واقعي عايدي داشته باشند تا عقلاً تمايل به سپرده گذاري و يا به عبارتي قرض دادن وجوه خود به بانك را داشته باشند. از سوي ديگر مؤسسات اعتباري نيز به همين ترتيب حداقل مي بايست معادل نرخ تورم از وام گيرندگان دريافت دارند تا همانند يك عامل اقتصادي عقلايي تمايلي جهت قرض دادن وجوه نزد خود را داشته باشند و اصل سرمايه سپرده گزاران حفظ گردد. در صورتيكه چنين تعادلي برقرار نباشد قطعاً سپرده گزاران تمايلي به سپرده گزاري در بانكها و مؤسسات اعتباري نداشته و رفته رفته پول از چرخه سيستم بانكي خارج خواهد شد. نرخ تورم و عدم احتساب آن در تصميم سازيهاي اقتصادي، كليد فراموش شده بسياري از مشكلات كنوني است. هم اكنون در كشور ما نرخ سود تسهيلات بانكي حتي كمتر از نصف نرخ تورم است. نقدينگي سيال و هوشمند است، در صورتيكه سيستم بانكي حداقل انتظارات سپرده گزاران جهت حفظ ارزش پولهايشان را تأمين نكند قطعاً و بصورت كاملاً طبيعي از صحنه مبادلات پولي اخراج شده و جاي خود را به بازارهاي جايگزين و حتي كاذب خواهد داد. اما آيا متعاقب چنين وضعيتي انتظارات براي اخذ تسهيلات از سيستم بانكي هم پاي كاهش حجم واقعي سپرده ها كاهش يافته است؟ تجربه دو سال گذشته نشان داده كه نه تنها چنين كاهشي مشاهده نگرديده بلكه انتظارات از سيستم بانكي و فشارهاي خارجي جهت تسهيل اعطاي وام و اعتبار بنحو قابل ملاحظه اي افزايش داشته است. شاه كليد شكاف عميق ميان منابع و مصارف بانكهاي دولتي در اين قضيه نهفته است.
امروز در یکی از سایتها، خبری در باره توقیف یک کامیون حامل مهاجرین غیر قانونی افغانی خواندم. عکسهایی که از این افراد گرفته شده بود تأثر بر انگیز بود. گونی و طناب و تکه های پارچه ای رو که دور پای یکی از آن افراد بعنوان کفش بسته شده بود دل آدم را به درد می آورد. دلم میخواست از او بپرسم با این کفشها تا کجا میخواهی بروی. حتی اگر موفق می شدی که مهاجرت کنی با این کفشها چطور میتوانی کار کنی. توی خیابان چگونه راه میرفتی. هزاران سوال در ذهنم باقی مانده تا از پسرک بپرسم...

با خودم فکر کردم که چقدر در مورد آدمهایی که از من بالاترند فکر کرده ام اما به همان تعداد هم فقیرتر از من وجود دارد. خداوند را شکر کردم که آواره نیستم، ساعتها گرسنگی نکشیده ام، مانند یک شی بی ارزش پشت یک کامیون حبس نبودم، به دست مأمورین دستگیر نشده ام، بعد از این همه رنج و آرزو برای مهاجرت و داشتن زندگی بهتر دستگیر نشدم، محکوم به بازگشت با تحقیر به جهنمی که قصد فرار از آن را داشته ام نیستم و در آخر حداقل کفشی در پایم دارم.
راه کمتر پیموده را برگزیدم
و تمام فرق ماجرا در همین بود
"رابرت فراست"
این شعر را امروز در کتابی خواندم هرچند که این شاعر را نمی شناسم اما شعرش با شرح حالم تقارن عجیبی داشت...
امروز در یک اقدام ضربتی بعد از چند ثانیه فکر کردن تصمیم گرفتم برای دیدن یکی از دوستان به جزیره کیش سفر کنم فقط چند دقیقه دیر به فرودگاه رسیدم. هواپیما روی باند بود! با خودم فکر کردم که اگه من یه بلیط O.K داشتم و سر موقع به پرواز می رسیدم قطعا ساعتها تاخیر داشت. اما حالا شانس من درست سر موقع پریدحتی بدون یک دقیقه تاخیر...
بدون شك يكي از مهمترين چالشهاي پيش روي نظام بانكي كشور طي چند سال اخير سير فزاينده مطالبات معوق بوده است. روند افزايشي مطالبات معوق بانكها در طي ماههاي اخير سرعت بسيار بيشتري يافته و توان وام دهي بانكها را بيش از پيش تضعيف نموده است. دلايل اين موضوع در دو بخش عامل انگيزشي و مانع قانوني دسته بندي مي شود كه هريك از چند جهت قابل بررسي است.
1- عامل انگيزشي:
بديهي ترين قانون بانكداري همانند هر بنگاه اقتصادي فزوني درآمد به هزينه است تا حداقل سود صفر حاصل شود. اين بدان معنيست كه جهت ادامه فعاليت بانكها نرخ سود تسهيلات بانكي مي بايست حداقل درصدي بيشتر از نرخ بهره (واقعي) باشد. قابل ذكر است كه بانكها مي توانند به منظور رقابت بيشتر، نسبت به كاهش حاشيه سود اقدام نمايند. اگر با يك فرض ساده و در حالتي ايده آل براي كشور نرخ بهره واقعي را حداقل معادل نرخ تورم قرار دهيم هزينه اقتصادي تجهيز منابع بانكها حدود 20 درصد و نرخ سود تسهيلات اعطايي 12 درصد است. اين بدان معني است كه يك عامل اقتصادي عقلايي بدرستي مي داند بازپرداخت مطالبات بانكها حتي با احتساب 6 درصد جرائم تأخير تصميمي غير اقتصادي است زيرا نرخ بهره واقعي بيش از نرخ خسارتي است كه بانك احتمالاً در آينده از وي وصول خواهد كرد (نرخ خسارت تأخير تأديه معادل نرخ سود تسهيلات بعلاوه 6 درصد است). بنابراين او با توجه به مقايسه دو نرخ حداكثر 18 درصدي سود بعلاوه خسارت تأخير تأديه تسهيلات بانكها و حداقل 20 درصدي تورم، تصميم خواهد گرفت كه اقدامي جهت بازپرداخت مطالبات بانكها انجام ندهد زيرا وي نقدينگي ارزان قيمتي در اختيار دارد كه هزينه نگهداري آن حتي از نرخ تورم هم كمتر است. البته وي مي داند كه ابزارهاي بسيار زياد و متنوعي براي بخشش 6 درصد جرائم تأخير مطالباتش وجود دارد و حتي مي تواند با تسويه يكجاي مطالبات بانك پس از چندين سال تعويق از تخفيف 6 درصدي خسارت تأخير نيز برخوردار شود. بدين ترتيب عامل اقتصادي تا زمانيكه هزينه وصول مطالبات بانك بيش از تفاوت نرخ سود و خسارت تسهيلات با نرخ بهره واقعي نباشد، عقلاً اقدامي جهت بازپرداخت بدهيهاي خود انجام نخواهد داد. اساسي ترين فرض علم اقتصاد اينست كه عامل اقتصادي عقلايي است و عقلايي عمل مي كند حتي اگر ما اين را نخواهيم.
2- عامل قانوني:
يكي از روشهاي متداول سيستم بانكي جهت تضمين بازپرداخت مطالبات از مشتريان اخذ اموال منقول و يا غير منقول از مديون مي باشد. در اين حالت بانكها بنا به مورد نسبت به ترهين عرصه، اعيان و يا ماشين آلات (در خصوص طرحهاي صنعتي) تا پايان دوران بازپرداخت اقدام مي نمايند. بانكها پيش از اين در صورت عدم ايفاي تعهدات مشتريان در بازپرداخت ديون خود و پس از عدم حصول نتيجه از طريق گفتگو و مماشات اقدام به صدور اجرائيه از طريق دواير اجراي ثبت مي نموند. در آن شرايط پس از انقضاي مهلت 8 ماهه از تاريخ ابلاغ اجرائيه جهت درخواست حراج اموال و تعيين تكليف بدهي توسط مديون، بانك درخواست كتبي خود را براي تمليك و يا حراج اموال به دواير اجراي ثبت ارائه مي نمود.
اما بر اساس بخشنامه رياست محترم قوه قضائيه و پيرو تفسير بخشي از ماده 34 اصلاحي قانون ثبت مصوب 18/10/1351 از آذر ماه سال 1386 امكان اجابت درخواست تمليك جهت اموال مورد رهن از سوي بانك بستانكار وجود نداشته و تنها درخواست مزايده و يا حراج اموال امكان پذير است. صرف نظر از پيچيدگيهاي حقوقي اين بخشنامه، دواير اجراي ثبت از تاريخ ابلاغ اين بخشنامه اقدام به توقف كليه عمليات اجرايي وصول مطالبات بانكها حتي در مورد درخواستهاي پيش از ابلاغ بخشنامه مذكور نموده اند. اين درحاليست كه درخواستهاي بانكها جهت اجراي امر بخشنامه مذكور يعني انجام مزايده اموال مورد ترهين بعنوان آخرين راه حل وصول مطالبات نيز بدليل عدم ابلاغ آيين نامه اجرايي بخشنامه مذكور بدون اقدام باقي مانده و دواير اجراي ثبت در پاسخ به درخواستهاي مكرر بانكها، برگزاري مزايده را منوط به ابلاغ دستور العمل اجرايي بخشنامه مذكور نموده اند. در اين ميان خسارت اصلي متوجه بانك، بيت المال و به تبع آن منافع سپرده گذاران مي باشد. مشتريان بزرگ بانكها كه عمدتاً بخش قابل توجهي از مطالبات معوق مربوط به ايشان است با آگاهي كامل از موضوع و با وجود اقدام بانك در صدور اجرائيه بر اموال مورد رهن هيچ اقدامي جهت بازپرداخت و يا تعيين تكليف بدهيهاي خود انجام نداده و بدين ترتيب حجم مطالبات بانكها هر روز بيش از پيش افزايش مي يابد.
بدون شك ادامه روند كنوني باعث افزايش بيشتر مانده مطالبات معوق بانكهاي تجاري و تخصصي شده و نهايتاً منجر به بلوكه شدن منابع كشور در دست بخشي از جامعه مي شود. هرچند كه دولت با تدوين آيين نامه وصول مطالبات سررسيد گذشته، معوق و مشكوك الوصول مؤسسات اعتباري سعي در سامان دادن به وضعيت كنوني داشته اما اجراي آيين نامه مذكور منوط به انجام فرآيند بسيار زمانبر تهيه بانك اطلاعاتي جامع و دقيق از فعاليتهاي اقتصادي افراد است. از طرف ديگر اجراي مواردي از آيين نامه مذكور كه متضمن سلب بخشي از حقوق شهروندي افراد است با موانع جدي قانوني و حقوقي روبروست.
امروز بعد از مدتها در حال نوشتن مطلب جدید هستم. این روزها تنهایی شده بزرگترین درد من. حالا متوجه شدم جملات قصاری که در تقدیر دوستان خوب نوشته شده یعنی چه. تصور کنید که نزدیکترین دوست و حتی خانواده تان کیلومترها از شما دور باشند. بعد از ظهرها که از سر کار بر میگردم تا موقع شب کشدارترین لحظه های زندگی میشوند. حتی شبها زمانیکه با تلفن با خانواده یا دوستی صحبت می کنم دلم برای صدای خودم هم تنگ شده. تصورش سخته اما برای من تجربه خوبی بود. حالا می فهمم که نزدیکی و بودن در کنار دوستان و خانواده یعنی چه. هر چند میدانم که گاهی اوقات برخوردها و کدورتهایی با نزدیکان پیش خواهد آمد اما احساس امنیت و شادی بودن در کنار کسانیکه برای ما مهم هستند و ما هم بخشی از روابط اجتماعی آنها را تشکیل میدهیم به بسیاری از مشکلات غلبه دارد. دلم برای همه تنگ شده. برای بعد از ظهرهایی که دربند بادوستانم قلیان می کشیدیم. برای آخر هفته هایی که به اتفاق خانواده ام حتما بیرون می رفتیم. اینجا احساس ناخوشایندی از گذر زمان دارم. دلم میخواهد بودن در اینجا هرگز بعنوان بخشی از عمر گذشته ام در نظر گرفته نشود...
هرچند که بشر همیشه دلیلی برای غر زدن بر سر سرنوشت و بهانه گیری از تقدیر خداوند دارد. اما من هرگز یک چیز را درک نکردم اینکه فاصله بین تقدیر و رضا با تلاش و کوشش چقدر است. هرگز نفهمیدم چه موقع باید خودم را تسلیم سر نوشت کنم و چه موقع خداوند منتظر است تا من برای تغییر زندگیم حرکتی کنم تا او هم مرا یاری کند. هیچوقت تفاوت این دو را نفهمیدم. در مواردی تلاش کردم، دعا کردم، از خدا التماس کردم برای تغییر چیزی اما هرگز آن موضوع محقق نشد بعدها فهمیدم که تقدیر چنین بوده و قطعا به صلاح بود. در بخشهایی از زندگی هم در مواردی هرگز تلاش جهت تغییر نکردم چون که تصور کردم که خداوند خود بهترین انتخاب را خواهد داشت. اما بعدها فهمیدم که خداوند فقط منتظر حرکتی و تلاشی و سر سوزن اراده عملی از من بوده تا سرنوشت را برایم بدان گونه که میخواسته تغییر دهد. نمی دانم شاید در حال مزخرف گویی باشم ولی هیچوقت نفهمیدم چه زمان تسلیم سرنوشت و تقدیر باشم و چه زمان برای تغییر تلاش و کوشش کنم...
دخترک با همان چشمان مبهم جواب داد: این کار تو مثل روشن کردن شعمی در اتاق روشن است...
چند لحظه پیش او از کلیسا بر میگشت. فردا قرار بود راهی صومعه شود...